جوزف شب پیش، برنامه‌هایش را با صدای معبد دلفی هماهنگ کرده بود،اداره پست، پزشک گوش، پزشک زانو، پزشک اعصاب و... جوزف از صدای معبد خواسته بود که اگر به هر دلیلی از رفتن خودداری کرد، او را مجبور به رفتن کند. به همین‌خاطر، جیغ‌جیغِ صدای معبد دلفی همزمان با اذان صبح بلند شد و تا لحظه خروج جوزف از خانه ادامه داشت.

موهایش را با آب خیساند و با دست مرتب کرد. شلوار جین سرمه‌ای رنگ ۳ میلیونیش را که کمرش سه چهار سانتی تنگ بود، با فشار زیاد پوشید، کمربند طلایی  یک میلیونی کوتاهش را که به تازگی به او انداخته بودند و به شدت مورد تنفر صدای معبد دلفی قرار گرفته بود به زور دور کمرش انداخت و تیشرت سفید و نازک و نرمی که خیلی دوستش داشت را تن کرد و بعد همه را از نو درآورد، چون یادش رفته بود که سه روز به حمام نرفته و بوی سگ مرده می‌داد. 

حاجی به عقل و درایت جوزف احسنتی بلند فرستاد و گفت : "خوبیت ندارد که اگر دکتر آمپولی چیزی بنویسد، آدم با پیکری ناتمیز  و ناشسته به استقبال تزریق آمپول برود، مخصوصا که اگر تزریقاتچی یک خانم با کمالات و جمالات باشد."

پس حاجی از همان لحظه دل توی دلش نبود که هم دکتر و هم تزریقاتچی خانم باشند، زیرا معتقد بود:

"برای روحیه جوزف بسیار بهتر خواهد بود."

این حرف‌های حاجی اصلا برای باروخ قابل درک نبود، چون توی وادی‌های دیگر سیر می‌کرد، نیچه هم دل خوشی از زن‌ها، مخصوصا تحصیل‌کرده‌هاشان نداشت.

پس جوزف به راه افتاد. چند طبقه را اشتباهی با آسانسور بالاتر رفت و مجبور شد، لنگان لنگان پایین برگردد. 

پزشک مردی میانسال، تقریبا پنجاه و پنج ساله‌ به نظر می‌رسید، اما شیک و پیک و با اعتماد بنفسِ بالا، نگاه می‌کرد، حرف می‌زد و راه می‌رفت. موهایی جو گندمی، صدایی زیر و کمی خش‌دار و پوستی سبزه داشت.

حاجی: "ای بلا، پس میلف دوس داشتی؟!"

راوی: "مرد بود."

حاجی: "چه فرقی داره خب؟!"

راوی: "واسه تو هیچی."

خلاصه کار شستشوی گوش جوزف پنج دقیقه بیشتر طول نکشید و در همین حین چشم حاجی مدام به پر و پاچه خانم پرستاری بود که یک ظرف مسی را زیر گوش جوزف گرفته بود تا اجرام و محتویات گوشش را داخل آن بریزد. خانم خوش‌رویی بود، چند دفعه محتویات تخلیه شده در ظرف را با تعجب به جوزف نشان داد و گفت:

"ببین، ببین چی توش بود!"

جوزف هم ادای متعجب‌ها را در می‌آورد و می‌گفت: "وااای، چه زیاد!"

در صورتی که توی همین چند روز قبل چند برابر بیشتر از این‌ها را با سیخ و سنجاق از توی گوشش بیرون کشیده بود. 

پرستار: "اصلا چجور می‌شنیدی؟!"

جوزف: "نمی‌شنیدم دیگه!"

پرستار: "خب بریم آمپولاتون رو بزنیم."

حاجی: "آخ‌خ‌خ"

پرستار: "آماده بشید، روی اون تخت دراز بکشید، بعد از این آقا نوبت شماست."

پس جوزف شلوارش را با هزار شرم و حیا و خجالت، به اندازه یک سوم باسنش، یواش یواش پایین کشید.

حاجی یواش ولی سفت و محکم گفت: " چکار میکنی الاغ؟! بکش پایین دیگه." 

و بعد گرفت از شلوار جوزف و تا آنجا که شد پایین کشید که جوزف، قبل از آنکه کسی ببیند، سریع آن را سر جایش برگرداند. باروخ و نیچه هم یک گوشه‌ای ایستاده بودند و از حرکات حاجی به خنده افتاده بودند.

خانم پرستار، قدی بلَند و موهایی بلُند داشت، لنز رنگی مردمک چشم‌هاش، توی یک دسته مژه‌ مصنوعی دراز، با عشوه اینور و آنور می‌شد. حجم پر و پیمانِ برجستگی‌های اندامش، در محدودیت و تنگنای یونیفرم سفید‌رنگش آرام و قرار نداشت و برای آزادی و رهایی، به دکمه‌ها و درزهای لباس، فشار می‌آورد.

حاجی که با نگاهی خیره، مدام آب دهانش را قورت می‌داد، آخر سر طاقت از کف داد و به میان گفتگوی پرستار با جوزف پرید و گفت: "خانم پرستار، بنده هم سنگینی مفرطی توی گوشم احساس می‌کنم، می‌شه یک نگاهی بندازید؟!"

پرستار طوری که متوجه شده باشد نیت حاجی چیست، در حالی که داشت آماده تزریق آمپول به جوزف می‌شد، با ترش‌رویی گفت: "اول باید ویزیت بگیرید، بععد پزشک ببینه، بعععد اگر نیاز به شستشو داشت، یه قطره می‌ده، باید چهار روز بریزید تو گوشتون، بععععد تازه برای شستشو بیاید."

حاجی در حالی که چشم‌هایش گرد شده بود و داشت از حدقه بیرون می‌زد، چند باری روی کون لخت جوزف زد و گفت: "بزنم به تخته، ماشالله عجب معلومات زیادی دارید، شما که همه مراحل را ازبرید چرا یک مطب برای خودتان نمی‌زنید پس؟!"

پرستار با ناز بیشتری گفت: "ای بابا، دیگه کی حوصله درس خوندن داره؟!"

حاجی با عجله گفت: "کی گفته برای دکتر شدن باید درس خواند، اصلا حیف آن چشم‌ها نیست که با درس خواندن ضعیف بشه؟!"

پرستار لبخندی به گوشه لبش انداخت و گفت: "وا، مگه می‌شه بدون درس خوندن هم دکتر شد؟!"

حاجی گفت: "معلومه که می‌شه، اصلا اگر شما دکتر نشی کی بشه! فقط کافیه یه چنتا تماس اینور اونور بگیرم تا فردا مدرکش تو دستته."

بعد برای جلب اطمینان بیشتر گفت: "بنده خودم دکترای طب اسلامی، رژیم غذایی اسلامی، شکسته بندی اسلامی و حتی طب سوزنی اسلامی دارم."

بعد یکهو آمپول را از پرستار گرفت و گفت: "ببینید"

و بعد آمپول را با سرعت و قدرت بالا به کون جوزف تزریق کرد، طوری که آه از نهاد جد و آباء جوزف برآمد و فریادش به آسمان بلند شد. 

پرستار، ترسیده و عصبانی داد زد: "چکار می‌کنی آقا، اون آمپول برای شما نبود که!"

پس چشمان جوزف سیاهی رفت و  بقیه در یک چشم به هم زدن غیبشان زد، به جز صدای معبد دلفی که روی بدن از حال رفته جوزف، بساط شیون و مویه راه انداخته بود:

"وای جوزفکم، وای جوزف علیل و ذلیلم واااای جوزف بدبخت و بداقبالم...."

و به این ترتیب جوزف به خاطر هول‌بازی حاجی، به معنای واقعی کلمه، ک.سپر شد.