بالاخره بعد از چند ماه گندیدنِ ناشی از رخوت و رکود و کسالتِ ایستایی و انفعال، جوزف یک تکانی به کونِ مبارک داد و شروع کرد به دویدن، طناب زدن، دراز و نشست و شنا رفتن و الی‌آخر.

کم کم حال و احوالش رو به بهبودی گذاشت، بهتر و بلندتر نفس می‌کشید، منظم‌تر شد، خوشحال‌تر بود و...

اما بگذارید از نتایج مطلوب این تکانِ کون چیز بیشتری نگویم که طولی نکشید و ناکام ماند.

درد زانو.

صدای معبد دلفی می‌گوید: "امان از دست شما مردها، در هیچ چیز تعادل ندارید."

جوزف با لحنی حزن‌آلود می‌گوید: "ولی من که مثل بقیه می‌دوم و ورزش می‌کنم."

صدای معبد دلفی با حالتی شکوه مانند_ که انگار دو دستش را روی سینه جمع کرده و اخم‌هایش را توی هم گره زده باشد_ گفت: "آره، ولی مثل بقیه دیوونه‌ها، نه آدمای نرمال؛ مگه گرگ دنبالته مرد حسابی، خب آروم‌تر!"

جوزف ته دلش حرف صدای معبد دلفی را قبول داشت، اما باز هم فکر می‌کرد یکجای کارش می‌لنگد، حتما خبری از بدشناسی، تقدیر و سرنوشت و یا جادو جنبلی چیزی در میان بود، وگرنه او کاملا استاندارد و مثل بقیه می‌دود.

پس عصبانی شد و با صدای بلند گفت: "ای ک.یرم تو این زندگی تخ.می."

زندگی در حالی که پاچه‌های شلوارش را بالا زده بود و یک جفت دستکش صورتی ساق بلند دستش بود و شُرشُر داشت عرق می‌ریخت از دستشویی بیرون آمد و با ناراحتی رو به جوزف گفت:

"داداش من که شب و روز دارم ریدمان و گندکاری‌های تو رو می‌شورم و می‌سابم، دیگه چه انتظاری از من داری؟! آخه آدم انقد قدرنشناس!"

بعد با حال قهر رفت سر کارش تو دسشوی.

غول چراغ دلسوازنه گفت: "زندگی راست گفت صاحب جان، چکار با این بدبختِ فلک زده دارید که دم به دقیقه یک چیزی تویش کرد."

بعد من و منی کرد و ادامه داد: "بهتر نیست یک آرزوی کوچک کرد تا هم درد زانو و هم زندگی بهتر شد؟"

جوزف با بی‌اعتنایی گفت: "نه، همون دفه که دماغ خواهر زادمو عمل زیبایی کردی بسته، شبیه خوک شد بیچاره."

غول چراغ: "آن را که مجانی به حالت اول برگرداند صاحاب جان!"

 

توی اتاق بغلی سر و صدای خیلی زیادی بلند شده بود، حاجی دوباره توی حالت خلسه یا تسخیر یا چیزی مثل این فرو رفته بود، با یک کارد میوه خوری، افتاده بود روی سینه نیچه بیچاره و با صدای بت‌من مانندی می‌گفت:

"تو بودی که می‌گفتی خدا مرده؟هااا؟"

نیچه هم دست و پا زنان و خِرخِرکنان می‌گفت:

"بله متاسفانه، من بودم؛ چطور مگر؟"

حاجی هم جواب داد: "خب من خدا هستم، می‌بینی که نمردم!"

نیچه هم یک نگاه پر از افسوس و آه و حسرت توی افق‌های دور انداخت و زیر لب گفت:

"باز هم انگلیسی‌ها این کوره خر و تحریک کردن"

بعد پرسید: "حاجی، برادر، مگر شما نماینده‌اش نبودید؟"

حاجی جواب داد: "آره ولی الان خود خودشیم دیگه، توی هم حلولیدیم، یعنی حل شدیم."

صدای معبد هم بلند زد زیر خنده و گفت:

"خدا بخیر کنه"

نیچه رو کرد به باروخ و گفت:

"باروخِ گرامی لطفی کن و این نره خر را از روی من بردار."

باروخ گفت: "بندیکت هستم، و در کار طبیعت دخالت نمی‌کنم داداش."

نیچه ناامیدانه گفت:

"طبیعت چیست، این احمق می‌گوید من خدا هستم."

باروخ گفت:

"اگر راست بگوید، پس او طبیعت هم هست، چون خدا و طبیعت یکی هستند!"

نیچه با نفس‌های آخر گفت:

"باروخ جون هر چی تو بگی، فقط یه دستی برسون، دیگه دارم می‌رینم به خودم، حتی دیگه به زبان کهن حرف نمی‌زنم، می‌بینی، قول می‌دم دیگه گنده نگو.زم."

باروخ حاجی را انداخت آن طرف و گفت:

"بندیکت هستم، این کسخل یبارم می‌خواست منو ترور کنه، کلا کارش همینه."

نیچه: "چرا؟ مگر تو چی گفته بودی بهش باروخ گرامی؟"

باروخ گفت: "بندیکت هستم. هیچی نگفتم، فقط یه اسمی که خودم دوست داشتم روش گذاشتم (طبیعت)، ظاهرا خوشش نمیومد. و به طبیعت قسم اگه یبار دیگه بهم بگی باروخخخ، از وسط جرررت می‌دم." 

در همین حین، زندگی از توی دسشویی درآمد و بلند تذکر داد:

"تازه شستمش، تا نیم ساعت دیگه کسی حق نداره بره تو، صبر کنید خشک بشه بعد." 

که یکباره حاجی با همان حالت تسخیر و چشمان سرخ و دندان‌هایِ نیشِ بلند شده‌اش، زندگی را پرت کرد آن‌طرف و چپید توی دستشویی. تا چند ساعت فقط صداهای ناخوشایند و بدبویِ عوق و گوز و... در داخل بلند بود. گویا داشت، دفع تسخیر می‌کرد. بعدش هم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، بیرون آمد و رفت سراغ یخچال.

صدای معبد دلفی که داشت با قربان صدقه، زانوی جوزف را ماساژ می‌داد گفت:

"خدایی دیگه زندگی کردن با این نمی‌صرفه."

همه سرشان را به نشانه تایید تکان دادند و ساکت شدند.