صدای باد
9 اردیبهشت · · خواندن 2 دقیقه
صدای معبد دلفی، آهنگ فیلم میان ستارهای را گوش میدهد، غول چراغ دارد تمرین غیب و ظاهر شدن میکند، نیچه دارد سیبیل و موی دماغش را با قیچی مرتب میکند. حاجی هم از صبح ادای آدمهای روزهدار را درمیآورد، در حالیکه، یک ساندویچ بزرگ توی جانمازش قایم کرده و هر چند ساعتی میرود برای خواندن نماز و برمیگردد.
چند وقتی میشود که حاجی حساب و کتاب خرج و خوراکش را از بقیه جدا کرده، خودش میگوید:
"میخواهم قدری به نفس خود ریاضت بدهم که پا از گلیمش درازتر نکند تا مبادا به آتش جهنمم بکشاند."
البته که دلیل اصلیش، گرانیهای سرسامآور هر روزه است که کمر برای هیچ جنبندهای باقی نگذاشته. غیر از حاجی و حاج خانم و حاجی زادههاشان، همه محل دارند رو به لاغری میروند و حتی گربههای محل یکی یکی دارند از گرسنگی تلف میشوند.
دیروز غول چراغ در حین تمرین غیب و ظاهر شدنش، مچ حاجی را گرفت که توی دسشویی داشت پسته میشکست و همزمان میگوزید که متوجه صدای پسته نشویم.
علیایهاالحال، تمام روز، بیرون باد و باران بود؛ بر عکس صدای معبد دلفی که از صدای باد بدش میآید، جوزف قدم زدن توی باد را دوست دارد. احساس عجیبی به او میدهد، میگوید:
"فکر میکنم شبیه خودمه، سرگردون و غمگین"
البته شاید صدای معبد دلفی حق دارد که از صدای باد خوشش نیاید، چون باد هم مثل خودش بیشتر صداست، اما صدای معبد دلفی آرامشبخش و خوشطنین است، صدای باد بیشتر شبیه به این است که اگر جوزف تنها صدا بود، احتمالش زیاد بود که شبیه به صدای باد میشد.
غول چراغ با سر و صدا زیاد حال نمیکند، چون توی سوراخ لوله چراغش میپیچد و خیلی گوشخراش میشود. نیچه هم به صدای باد اهمیتی نمیدهد.
نیچه از جوزف میپرسد:
"چرا احساس سرگردانی میکنی؟"
جوزف میگوید:
"چون به هیچکجا تعلق ندارم"
باد از بین پرههای دریچه کولر خودش را به زور میکشد تو و دست خنکش را روی صورت جوزف میکشد و گم میشود...