+ صدای معبد دلفی جوزف را بسیار دوست دارد.

_خب همه، ارباب را دوست داشت.

+ بله ولی نه به آن صورت!

_کدام صورت؟

+ همان صورت دیگر الاغ!

_ آهااا.نه با با واقعاً؟ آن وقت تو از کجا دانست صاحب استاد؟

+ خیلی تابلو است، تو متوجه نمی‌شوی چون گیجی!

_ البته ارباب جوزف از من گیج‌تر است ها!

+ نه، او حالش خوب نیست.

_ بله صاحب، ارباب آدم افسرده‌ایست، از طرفی...ممم!

+از طرفی چه؟

_ از طرفی صدای معبد دلفی هم فقط یک صداست. مگر نه صاحب جان؟!

+ بله، ولی از کجا می‌دانی که این صدا جان نمی‌گیرد؟!

_ نمی‌شود چون. شما خودت استادی صاحب. حتی من هم این آرزو، برآورده کردن نتوانست.

_بله، اما عشق می‌تواند.

+ (صدای خنده) از کی تا به حال، شما معتقد به "عشق" شده‌اید صاحب؟ شما که هر روز دلتان یک‌جاست!

_ به خاطر همین می‌دانم. 

+ (با صدایی غمگین) آه صاحب جان نمی‌دانم چه بگویم.  من بروم.

_کجا؟

+ بچه‌ها از هندوستان مقداری جنس اعلا آورد، بروم یک دودی گرفت، شاید کمی بهتر کرد، اگر شما هم دوست داشت برویم استاد جان، تو را خدا تعارف نکرد.

_ برویم دوس من. برویم.

پس نیچه و غول چراغ رفتند داخل و تا صبح از سوراخ تنگ چراغ دود بیرون دادند و خانه در سکوتی عمیق و غم‌آلود فرو رفت.

_ (نفس حبس)عجب جنسیه داداژ.

+ گوارای وجودت صاحب جان.

_ کاژ ژوزف هم اینجا بود.

+ نه صاحب جان، او آدم افسرده‌ایست زود معتاد شد. گناه دارد بیچاره!

_ باید برایش برویم خواستگاری.

+ از کی صاحب، از یک صدا؟

_ چه اشکال دارد دوست من؟!

یه چای نبات بریز داداژ...(یک کام عمیق)

+ چشم صاحب.(تق تق استکان و نبات و قاشق)