پچ پچ:
4 اردیبهشت · · خواندن 1 دقیقه + صدای معبد دلفی جوزف را بسیار دوست دارد.
_خب همه، ارباب را دوست داشت.
+ بله ولی نه به آن صورت!
_کدام صورت؟
+ همان صورت دیگر الاغ!
_ آهااا.نه با با واقعاً؟ آن وقت تو از کجا دانست صاحب استاد؟
+ خیلی تابلو است، تو متوجه نمیشوی چون گیجی!
_ البته ارباب جوزف از من گیجتر است ها!
+ نه، او حالش خوب نیست.
_ بله صاحب، ارباب آدم افسردهایست، از طرفی...ممم!
+از طرفی چه؟
_ از طرفی صدای معبد دلفی هم فقط یک صداست. مگر نه صاحب جان؟!
+ بله، ولی از کجا میدانی که این صدا جان نمیگیرد؟!
_ نمیشود چون. شما خودت استادی صاحب. حتی من هم این آرزو، برآورده کردن نتوانست.
_بله، اما عشق میتواند.
+ (صدای خنده) از کی تا به حال، شما معتقد به "عشق" شدهاید صاحب؟ شما که هر روز دلتان یکجاست!
_ به خاطر همین میدانم.
+ (با صدایی غمگین) آه صاحب جان نمیدانم چه بگویم. من بروم.
_کجا؟
+ بچهها از هندوستان مقداری جنس اعلا آورد، بروم یک دودی گرفت، شاید کمی بهتر کرد، اگر شما هم دوست داشت برویم استاد جان، تو را خدا تعارف نکرد.
_ برویم دوس من. برویم.
پس نیچه و غول چراغ رفتند داخل و تا صبح از سوراخ تنگ چراغ دود بیرون دادند و خانه در سکوتی عمیق و غمآلود فرو رفت.
_ (نفس حبس)عجب جنسیه داداژ.
+ گوارای وجودت صاحب جان.
_ کاژ ژوزف هم اینجا بود.
+ نه صاحب جان، او آدم افسردهایست زود معتاد شد. گناه دارد بیچاره!
_ باید برایش برویم خواستگاری.
+ از کی صاحب، از یک صدا؟
_ چه اشکال دارد دوست من؟!
یه چای نبات بریز داداژ...(یک کام عمیق)
+ چشم صاحب.(تق تق استکان و نبات و قاشق)