جوزف:

 " آرزو می‌کنم تمام خانواده و عزیزان هر کی سیم سفید و اینترنت رایگان و مفت و وصل داره هر چه زودتر به وحشتناک‌ترین شکل ممکن تیکه‌تیکه بشن."

صدای معبد دلفی:

"وااااا، اول صبی چت شده؟!"

غول چراغ:

 "امروز اعصاب ارباب خیلی ناراحت است! آیا ارباب نمی‌خواهد بیشتر در مورد آرزویش فکر کند؟ خیلی آرزوی بشردوستانه‌ای به نظر نمی‌آید!"

جوزف:

"تو کارتو بکن حمال."

نیچه:

"بله ظاهرا به ایشان جنون دست داده است!"

غول چراغ:

"ارباب می‌دانند که من جز برای خدمت صادقانه اینجا نیستم، و از وقتی که به دست ایشان افتاده‌ایم دربه در به دنبال یک آرزوی کوفتی برای براورده کردن هستیم، ولی اینجور هم نیست که دل نداشته باشیم، همه اعضای خانواده شامل کودکان نیز می‌شود، ما که مثل خود آن‌ها بچه‌کش نیستیم ارباب. هستیم؟!"

جوزف با ناراحتی و بغض:

"نه غولی جونم، نیستیم."

در این هنگام بغض صدای معبد دلفی ترکید و های های شروع کرد با صدایی بلند به گریه کردن.

نیچه:

"اییش، چقد موقع گریه صدیتان بد می‌شود، معبد جان، اصلا گریه به صدایتان نمی‌آید!"

حاجی با فاصله‌ای حساب شده داشت زیر لب دعایی، ذکری، فحشی چیزی می‌خواند و موزیانه لبخند می‌زد.

غول چراغ که حواسش به او بود گفت:

"اگر ارباب تمایل دارند، حاجی را تبدیل به خر کنیم تا مقداری اوقتشان از این تلخی خارج شود، بنده هم قول می‌دهم این یکی را از تعداد آرزوهای ارباب کم نکنم."

برق بدجنسانه‌ای در چشمان همه درخشید، به جز حاجی که وحشت در چشمانش موج می‌زد.

جوزف بلند خندید و گفت:

"آره بدم نمیا، بیا همین کارو کنیم."

خلاصه حاجی تبدیل به خر شد و چند نفری تا دیر هنگام از او سواری گرفتند و به گوش‌های دراز و صدای عرعرش می‌خندیدند و به کل قطعی اینترنت و سیم سفید و... از خاطرشان رفت.