یک حس عجیب دلتنگی تمام وجود جوزف را پر کرده بود، دلتنگی که بسیار متفاوت بود با تجربه‌های قبلیش، جوزف به مدت خیلی کوتاهی، به اندازه چند ثانیه، به خاطرات بسیار دور کودکیش برگشت، در همان چند ثانیه اشکال، صداها، بوها، طعم‌ها و لمس‌های بسیاری را به خاطر آورد، طوری که مثل همیشه ترسید و فورا پا پس کشید و به واقعیت حال برگشت.

خاطرات قشنگی در آن پستو‌ها پنهان نشده بود، نه آنقدر که جوزف به اختیار خودش بخواهد برود سراغشان و به قول معروف، خاطره بازی کند.

جوزف هر بار که از گذشته بر می‌گشت، لت و پار و آش و لاش برمی‌گشت. به خاطر همین هرگز تلاش نمی‌کرد چیزی را به خاطر بسپارد و یا برعکس، تلاش می‌کرد چیزی را به خاطر نسپارد. هر چیز غیر مهمی را سریع و در لحظه، به فراموشی می‌سپرد. در واقع جوزف یاد گرفته بود با اتفاقات تلخ زندگیش چگونه برخورد کند، خیلی راحت نادیده‌شان بگیرد. همین روال برای جوزف عادت شد و کم‌کم خیلی چیزهای مختلف دیگر را هم از یاد برد و از یاد می‌برد. تا آنجا که هر صبح شبیه به یک لوح سفید از خواب بیدار می‌شد.

اما خب، از آن طرف شیاطین هم موزی تر از این حرف‌ها بودند، وقت و بی‌وقت، یک چیزی را می‌انداختد وسط که تا ساعت‌ها اعصاب جوزف را به هم می‌ریخت. 

جوزف آخر تمام این برخوردها از ته دل آرزو می‌کرد:

"کاش همین لحظه دنیا به پایانش می‌رسید، یک بمب اتم، یک شهاب‌سنگ، یک ویروس..." 

بعد زمین و زمان را به فحش می‌گرفت و بیشتر از همه خودش را...

جوزف بیچاره

او واقعا برای این دنیا ساخته نشده بود یا حداقل برای زندگی کردن آموزش ندیده بود.

حتی مرور نگاه و صدا و رفتارش، ذهن جوزف را فلج می‌کرد، چه برسد به آنکه سال‌ها در بندش بود. او می‌خواست و حتی بزرگترین آرزوی زندگیش بود که جوزف هم تبدیل به یکی مثل خودش شود، اما جوزف برنامه‌های دیگری داشت و یا...

هر چه که بود، جوزف طاقت نیاورد، یک روز صبح خود را بی‌جان و بی‌رمق در جزیره‌ای دور از هر چیز پیدا کرد، او به دریا زده بود. با وجود این فکر و خیال او همواره با جوزف بود. با هر نفسش، نفس می‌کشید و با هر نگاهش او را می‌دید و می‌شنید.

_جوزف 

+ چیه؟

_ از خودت که نمی‌تونی فرار کنی، می‌تونی؟

+ من مثل تو نیستم

_ معلومه که مثل من نیستی، تو خود منی

جوزف می‌ترسید که واقعا چنین باشد، یعنی او هم...؟ حتی تلاش برای امتحان کردنش یک راه بی‌بازگشت بود. همینکه مسلم می‌شد که او...

تنها راهش این بود که جوزف یا باید به زندگیش کاملا خاتمه می‌داد و یا اینکه ادای زندگی کردن را در می‌آورد، طوری که به چشم دیگران زنده باشد اما هرگز تبدیل به آن خود واقعی نشود.