بیضه
30 اردیبهشت · · گرگ و میش صبح بود که صدای ویق ویق دزدگیر یک ماشین توی کوچه، جوزف را از خواب بیدار کرد. به خیال اینکه حتما الان صدا قطع خواهد شد، از جا بلند نشد اما انگار صدا سر بازایستادن نداشت و کم کم روی اعصاب جوزف رفت. پس با عصبانیت پتو را به گوشه ای پرت کرد، به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد.
یک پراید قراضۀ رنگ و رو رفته، در حالی که هر چهار درش باز بود با ویق ویقش کوچه را گذاشته بود روی سرش. خوبتر که دقت کرد، حاجی را دید که خود را به انجام کاری مشغول نشان می دهد. پس همینکه پرده خانه جوزف را دید که تکان می خورد، سریع یک قبضه اسلحه کلاش از زیر صندلی بیرون کشید و پس از آنکه با از این دست به آن دست دادنش به نمایشش گذاشت، داخل یک پتوی پلنگی پیچید و توی صندوق عقب چپاند و درش را گرومپی، محکم بست. سپس یک قبضه کلت کمری را از توی داشبورد درآورد و پس از باز و بسته کردن ضامنش آن را پَرِ کمرش گذاشت. خودش را پشت فرمان انداخت و تِرتِرکنان، گاز پراید قراضه اش را تخته کرد و از نظر دور شد. سر کوچه که داشت می پیچید، لبخندی موزیانه گوشۀ لبش انداخت و پیش خودش آرام زمزمه کرد: «مسیج ارسال شد.»
جوزف هم غرغرکنان زیر لب گفت: «بیشعور، شب ها با عرعر و روزها با ویقویق نمی ذارن آرامش داشته باشیم.»
چند وقت پیش در ایام جنگ، که ساختمان خالی و خلوت شده بود و هر کسی از ترس جانش به گوشه ای از کشور پناه برده بود، جوزف، آقای لایت را توی آسانسور ساختمان ملاقات کرد که جارو برقی به دست، برای تمیز کردن و شستن ماشینش به سمت پارکینگ می رفت. البته که جوزف اهل مچگیری نیست اما به دلیل حساسیت آقای لایت نسبت به امور ساختمان از کاری که می خواست انجام دهد و حتی جوزف را نیز به انجام آن دعوت می کرد تعجب کرده بود. به هر حال، آن شب در میان هیاهوی صدای بمباران، صحبت جوزف و آقای لایت گل انداخت و از هر دری سخنی گفتند تا رسیدند به اینکه:
آقای لایت: «چند وقت پیش، بعد از اون ماجرای کشتار و قتلعام وحشتناک، اهالی محل، اینو (منظورش حاجی بود) به خاطر اینکه سمت مردم تیر در کرده بود تهدید کرده بودند که ال و بلت می کنیم...»
اینگونه مشخص میشد که قصد حاجی از آن نمایش های سیکیم خیاری چه بود. می خواست بفهماند که: «آهااااا ببینید من اسلحه دارم... پس بترسید.»
حق داشت که بترسد اما جوزف احساس می کرد منظورش شامل حال او نیز می شده و پیش خودش می گفت: «چرا من؟» که خود این، ماجرای دیگری دارد.
شبش وقتی حاجی برگشت، سریع شروع به پخش ویدیویی کرد از یک مجری تلویزیون که در یک برنامه زنده، اسلحه برده بود به سمت پرچم یک کشور همسایه گوله در کرده بود. که البته بعدا همین کار در چند برنامه تلویزیونی دیگر نیز تکرار شد.
حاجی بادی به غبغب انداخت و گفت:
«می بینید؟! این بیضه داره، منم دارم.»
باروخ خواست بگوید:
«خب این چه هنریست؟! ما هم که همه بیضه داریم!»
اما به یاد بدبختی ها و فلاکت هایی که از دست آخوندهای یهودی کشیده بود افتاد و در دم ساکت شد و خفه خوان بر گفتن حقیقت ترجیح داد و فقط به ادای یک "آهِ" حسرتبار بلند بسنده کرد.
اما نیچه با صدای محکم گفت:
«بله، ما با مقوله بیضه آشنایی کافی داریم.»
حاجی با هیجان و شتاب گفت:
«پس تایید می کنید که ما بیضه داریم؟»
صدای معبد دلفی با خنده گفت:
«چند کیلو می خوای حاجی؟»
حاجی دندان قروچه ای کرد و گفت:
«برو بابا، تو گورت کجا بود که کفنت کجا باشه؟!»
بیچاره صدای معبد دلفی رنجیده و ناراحت و البته عصبانی جواب داد:
«منم که نداشته باشم، جوزف که داره.»
حاجی پوزخندی زد و با بی اعتنایی گفت:
«باشه»
جوزف نیز که نصفه نیمه حواسش به موضوع بحث و گفتگو بود گفت:
«دیگه چی برامون گذاشتن که بخواد بیضه ای بمونه؟!»
ماجرای بیضه از آنجا می آید که یک آقای وِلبورن نامی، در مقام تعریض و کنایه به یک عدۀ بی شماری گفته بود:
«ما بیضه اش را داشتیم...»
که به صورت غیر مستقیم یعنی: «شما بیضه ندارید و فقط ما بیضه داریم.»
به جهت روشن تر شدن موضوع برای آن دسته از افراد بالغ و سالم و تیتش مامانی و پاستوریزه عرض کنم که در زمانهای دور(و البته برای عده ای هنوز هم) واژه بیضه که به قسمتی از آلت تناسلی مردانه (شامل، یک جفت توپ بیضی مانند درون کیسۀ چروکیده چرمی رنگی میشد) اشاره دارد، نماد و نشانه قدرت، دلاوری، شجاعت و به طور کلی مردانگی بود و به قول معروف هرکه بامش بیش، برفش نیز بیشتر، پس بیضه بزرگ تر یعنی شجاعت و مردانگی بیشتر. حال در نظر بگیرید که آن عزیزانی که از وجود این یک جفت گوهر گرانبها محروم بوده اند تا چه اندازه از منافع مردانگی به دور و محروم بوده اند.
آقای وِلبورن، پیرمردیست، با قامتی کوتاه، هیکلی خپل، کله ای درشت و موهایی کم پشت، اما سفید و بلند و مجعد به دور سرش، که وظیفه کاستن از جلب توجه به فرق طاسش را برعهده دارند. چشمانی پف کرده، و دماغ و لبی گوشتی دارد که از زیر سیبیل های تا بنا گوش دررفته اش، صدایی بم و محکم و زنگدارساطع می کند.
با وجود این توصیفات، بهتر می توان آقای وِلبورن را تصور کرد که در حال حمل و جابجایی بیضه های بزرگ خود است تا همراه با دوستانش که در جمال و کمال دست کمی از خود او نداشتهاند، پایه های یک انقلاب شکوهمند را بنیان نهند که حال ما در دل شکوهش زندگی می کنم. به واقع آقای وِلبورن درست می گوید و در دارا بودن بیضه هایی عظیم نه اغراق می کند و نه دروغ می گوید و نه ما شکی بدان می توانیم داشته باشیم. باری مشکل در بودن و نبودن این بیضه ها نیست، مشکل در نبودن مغزصاحب بیضه ها بود؛ تصور کنید که بیضه ای با چنین قدرت و عظمتی در نبود مغزِ بازدارنده، چه ویرانی ها، لرزه ها و شکاف هایی که در کون هر ملتی هرچند مقاوم، پدید نمی آورد.