جمله ای که خودش هم نمی دانست کجا و از چه کسی شنیده یا خوانده است. حتی نمی توانست آن را به خوبی درک کند. تصور مشخصی از آن نداشت. نمی دانست منظور از خشم چیست؟ چرا باید خشمگین باشد؟ و یا به کدام کیسه اشاره می کند؟ و اصلا چه ارتباطی بین خشم و کیسه وجود دارد؟ جواب های احتمالی بسیار زیادی برای این سوالات، در ذهن جوزف مثل قطعات یک پازل توی هوا شروع کرد به چرخیدن و چرخیدن. قطعه هایی که انگار مدت هاست، ذهن جوزف نمی توانست جای مناسبی برای آن پیدا کند. برای لحظه ای از فکر و خیال بیرون آمد، ضربان قلبش تند می زد. از پیشانیش عرق سرازیر شده بود. احساس می کرد دست و پایش می لرزد و مغزش از کار افتاده است. نگاهش به سمت مادرش برگشت. داشت حرف می زد و یا بحث می کرد و یا شاید حتی دعوا می کرد. اما با چه کسی؟! با خودش؟ نه. مادر رو به سمت پدرش داشت، پس احتمالا با او سخن می گفت و یا بحث و دعوا می کرد. دقیق نمی شنید و یا می شنید و نمی فهمید که مادرش به پدرش چه می گوید و پدرش چه پاسخی به او می دهد! مادر را توی آن چادر سرتاپا مشکی از نظر گذراند و یکباره انگار یک تکه از پازل توی ذهنش را حل کرده باشد، در ذهنش جرقه ای زده شد، او مادرش را در آن وضعیت شبیه کیسه می دید. یک کیسه بزرگ و مشکی.

چهره پدر و مادرش هر لحظه برافروخته تر و همزمان تپش قلب جوزف بیشتر و نفسش تنگ تر می شد. مشخص نبود که آیسا و آلتا چه وقت، وارد معرکه شده بودند. هر دو در تلاشی ناموفق سعی می کردند که مادر را از سخن گفتن و جواب دادن به بازخواست ها و فحاشی های پدر باز دارند. صدای داد و بیدادشان هر لحظه بلند و بلندتر می شد اما پیش از آنکه این صدای موزی و افشا کننده بخواهد از لبه دیوار قطور و بلند حیاط بالا برود و به آن سوی دیوار بجهد و تمام مردم شهر را از این فضاحت و آبروریزی با خبر کند، پدر جستی زد و آن صدا را گرفت و پایین کشید. ابتدا مشت محکمی به سمت راست صورتش نواخت، طوری که شاید یکی دوتا از دندان های پوسیده اش از دهانش بیرون پرید. سپس لگدی محکم به پهلوی چپش زد، طوری که صدای تالاپ یک طبل محکم در فضا پیچید و وقتی که نقش بر زمین شده بود، از موهای بیرون زده از زیر چادر و برقعش چنگ انداخت و کشان کشان، او را مثل لاشه ای سبک و بی ارزش که هنوز جان داشت، به گرد حیاط خانه چرخاند و چرخاند.

-         جیغ نزن پدرسگ، جیغ نزن مادر کونی...

تکه ای دیگر از پازل آن جمله عجیب و بی صاحاب توی ذهن جوزف سر جایش قرار گرفت. خشم. خشمی که روی کیسه فرود می آمد. کیسه ای که دور حیاط در حال چرخیدن و چرخیدن بود و صدایی از دور دست که می گفت:

-         جوزف! جوزف! جوزف!

جوزف ترسیده و هراسان از قائله سر برگرداند، صدای آلتا بود.

-         آلتا؟! آلتا کجایی؟!

-         جوزف، بیا بیرون بازی کنیم. بیا دیگه!

جوزف سراسیمه به سمت در دوید. در بسته بود. به آن فشار آورد. باز نشد. آن را به سمت خودش کشید. باز نشد. به سمت بیرون هل داد. باز نشد. یک دسته کلید به سمتش پرتاپ شد. صدای زنگ برخورد و کش آمدنش بر روی زمین توی گوشش پیچید. ان را برداشت. کلید اول را انداخت، در باز نشد، کلید دوم را انداخت. در باز نشد و به همین ترتیب تا آخرین کلید را امتحان کرد ولی در باز نشد. ناامید شده بود اما نمی توانست دست از تقلا کردن بردارد. داد می کشید و به در بزرگ فولادین لگد میزد و چنگ می انداخت و سپس احساس کرد تسمه یا طنابی شلاق مانند به گرد هر دو پایش حلقه شد، محکم گره خورد و با تمام قدرت او را به عقب کشید، طوری که سرش با شدت تمام، با صورت بر زمین اصابت کرد. و جهان پس از یک برق شدید و یک زنگ بلند، در تاریکی و سکوت مطلق فرو رفت.

اندکی بعد، شاید یک ساعت، شاید یک هفته یا شاید سال ها بعد، با صدای جیرینگ جیرینگ یک دسته کلید تو هوا و صدای زنگدار و محکم مردانه ای درِ گوشش، که با تمسخر چیزی به او می گفت چشمانش را باز کرد:

-         دنبال اینا می گشتی؟

این یک بازی تکراری و بسیار ساده بود. بازی که هر چند وقت یکبار با نمایش بسیار عالی و هیجان انگیز شخصیتی که ظاهرا دوستی بسیار دلسوز و مهربان بود، اجرا می شد. با وجود این جوزف هرگز نتوانست جایگاه و نقش خود را در آن بازی به خوبی یاد بگیرد. شاید تمام کسانی که در موقعیت او بودند نیز هرگز نتوانسته بودند آن را به خوبی یاد بگیرند. یک فضای نسبتاً خالی، مسیری ظاهراً آزاد و دری که باز به نظر می رسد، هر کسی را که در وضعیت جوزف باشد به این طمع می اندازد که شانس خود را برای رها شدن بیایزماید. غافل از اینکه راز برنده شدن در این بازی، در واقع بازی نکردن است. و جوزف هربار به اشتباه و به این امید که شاید این دفعه فرق کند و به نتیجه برسد وارد باز می شد و بازی می خورد.

 خون با سرعتی عجیب به سمت پایین هجوم می آورد، طوری که احساس می کرد، هرچه خون در بدن دارد، توی سر و صورتش جمع شده و هر لحظه ممکن است از انباشتگیش، از سوراخ های بینی، گوش و یا حدقه چشمانش بیرون بزند و یا به طور کامل جمجه اش را بترکاند. پاهایش را احساس نمی کرد و دست هایش از بغل گوشهایش به سمت زمین آویزان مانده بود. یک جفت کفش طبی بزرگ مردانه که شاید سال ها پیش واکس خورده بود، در مقابل خود می دید و شلوار پارچه ای مشکی رنگی که هیچ اثری از خط اتو بر آن دیده نمی شد، به شکلی شلخته بر روی آن آویزان بود. درد شدیدی ناشی از برخورد یک چیز میله مانند روی ساق پاهایش احساس کرد:

-         داد نمی زنی، ها؟! اشکال نداره، دیگه نمی خوام داد بزنی، می خوام جیغ بکشی! جیغ!

و سپس صدای چند تالاپ بلند توی فضا پیچید و درد و دلپیچه زیادی توی شکمش شروع به چرخیدن کرد:

-         جیغ بکش بچه کونی، جیغ بکش. باز ساکتی؟

پای چپ به عقب رفت و سپس با قدرت و سرعت تمام توی صورتش فرود آمد و بعد دنیا توی سیاهی و سکوت مطلق فرو رفت. و صدایی از دور دست که می گفت:

-         جوزف! جوزف! جوزف!

جوزف گیج و منگ و ناتوان چمشانش را باز کرد. صدای آلتا بود.

-         آلتا؟! آلتا کجایی؟!

-         جوزف، بیا بیرون بازی کنیم. بیا دیگه!

!

 

جوزف سراسیمه به سمت در دوید. در بسته بود. به آن فشار آورد. باز نشد. آن را به سمت خودش کشید. باز نشد. به سمت بیرون هل داد. باز نشد. یک دسته کلید به سمتش پرتاپ شد. صدای زنگ برخورد و کش آمدنش بر روی زمین توی گوشش پیچید. آن را برداشت.... و سپس ضربه ای توی ساق پاهایش، چند ضربه توی شکمش و چند لگد محکم توی صورتش...

از شدت دردی که احساس می کرد، با فریادی بلند از خواب پرید. به اطراف سر چرخاند. رادیو پدرش روشن بود و گوینده در حال خواندن اخبار بود. قاب عکس ها، کتاب ها، آینه و جانماز همچنان بر سر جایشان بودند.

سریع از جا بلند شد و به سمت در رفت. جلوی در ایستاد و به اطراف حیاط سر چرخاند و با دقت آن را بررسی کرد. مادرش با چادری مشکی و بلند و برقعی بر روی سر، با یک گونی در دست از انبار بیرون آمد و به سمت زیر زمین رفت. از کنارش رد شد و با طعنه گفت:

-         جدیداً خیلی تنبل شدی! این چه وقت بیدار شدنه؟

بدنش در زیر چادر مشکی و بلند به سمت چپ می لنگید. جوزف با دیدن آن یکباره توی ساق پاهایش درد شدیدی را احساس کرد. سمت راست صورت مادرش سیاه و کبود شده بود. جوزف مزه خون را توی دهانش حس کرد و چیزی مثل دندان که شروع کرد به چرخیدن و بازی کردن با زبانش. خواهرانش در حالی که با شخصی نامعلوم جملاتی مبهم می گفتند داخل خانه شدند:

-         باید به بابا بگیم!

نگاهش به دیوار سیاه رنگ، بتنی و بلند حیاط افتاد. گربه ای بر بلندای آن میو میو می کرد. مادرش سنگی را از پر شالش بیرون کشید و در حالی که به گربه تشر می زد آن را به سمتش پرتاپ کرد.

پدر با شتاب وارد شد. جوزف به سمت در دوید، بسته شده بود. آن را به داخل کشید، باز نشد، به بیرون فشار داد، باز نشد، دسته کلیدی به سمتش پرتاپ شد، آن را برداشت و...

-         دنبال این می گشتی؟

از شدت درد، با فریادی بلند از خواب پرید. بدون معطلی به سمت حیاط دوید. مادرش با یک گونی در دست از کنارش رد شد، خواهرانش با روی ترش و اخم و تخم داخل خانه شدند. مادرش تکه ای سنگ پرتاپ کرد.پدر با شتاب وارد شد، یک دسته کلید روی زمین افتاد. جوزف از خواب پرید... و بعد جوزف از خواب پرید.... و باز جوزف از خواب پرید...

جوزف از خواب پرید و خسته و مستاصل از تکرار هزار باره این صحنه ها روی سکوی پیش خانه نشست و دیگر حتی به آنچه که در حال تکرار شدن بود نگاه هم نکرد. دستش را زیر چانه اش گذاشت و به نقطه نامعلومی که بعدا مشخص شد، محل سقوط سنگ پرتاپ شده مادرش به سمت گربه است، خیره ماند. ظاهرا هیچ راه فراری برای خروج از این چرخه باطل وجود نداشت. چرخه باطلی که دیوارهای سیاه رنگ، بتنی و بلند با تمام قدرت از آن محافظت می کردند. ناامید شد. دیگر با خواهرانش حرفی نزد. با مادرش بحث نکرد و به جار و جنجال بیهوده پدرش نیز توجهی نکرد. به سمت در ندوید. کلید را برنداشت و به هیچ راه حل دیگری برای فرار فکر نکرد. همانجا نشست و بر اثر یک سکون و سکوت بی وقفه، به تکه ای بی جان از اشیاء موجود در آن چرخه باطل تبدیل شد. رفته رفته  و بعد از مدت ها، صورتش که مثل چهره مجسمه های سنگی قدیمی یا نقش چهره های حجاری شده بر روی کتیبه های سنگی باستانی در حال محو شدن بود، بر اثر کهنگی و فرسودگی بسیار، پیش پایش افتاد و خورد شد.

 

جوزف وحشت زده از خواب پرید، در حالیکه با کف هر دو دست، محکم صورتش را لمس می کرد و در خود می فشرد تا از سالم بودنش مطمئن شود. پسرک روی زانو ایستاد و با دستان کوچکش، دست های لرزان و ترسیده جوزف را گرفت و آرام از روی صورتش برداشت و چندباری صورت رنگ پریده و عرق کرده اش را نوازش کرد و با لبخندی آرامش بخش به او فهماند که خواب دیده است. خود را رها کرد و به پشت دوباره بر روی تخت ولو شد و برای ساعت ها به سقف اتاق خیره ماند