آرشیو مهر 1405

پست‌های منتشر شده در مهر 1405

بتنی، بلند و سیاه (2)

Jozef Jozef · Jozef ·

 

 

جمله ای که خودش هم نمی دانست کجا و از چه کسی شنیده یا خوانده است. حتی نمی توانست آن را به خوبی درک کند. تصور مشخصی از آن نداشت. نمی دانست منظور از خشم چیست؟ چرا باید خشمگین باشد؟ و یا به کدام کیسه اشاره می کند؟ و اصلا چه ارتباطی بین خشم و کیسه وجود دارد؟ جواب های احتمالی بسیار زیادی برای این سوالات، در ذهن جوزف مثل قطعات یک پازل توی هوا شروع کرد به چرخیدن و چرخیدن. قطعه هایی که انگار مدت هاست، ذهن جوزف نمی توانست جای مناسبی برای آن پیدا کند. برای لحظه ای از فکر و خیال بیرون آمد، ضربان قلبش تند می زد. از پیشانیش عرق سرازیر شده بود. احساس می کرد دست و پایش می لرزد و مغزش از کار افتاده است. نگاهش به سمت مادرش برگشت. داشت حرف می زد و یا بحث می کرد و یا شاید حتی دعوا می کرد. اما با چه کسی؟! با خودش؟ نه. مادر رو به سمت پدرش داشت، پس احتمالا با او سخن می گفت و یا بحث و دعوا می کرد. دقیق نمی شنید و یا می شنید و نمی فهمید که مادرش به پدرش چه می گوید و پدرش چه پاسخی به او می دهد! مادر را توی آن چادر سرتاپا مشکی از نظر گذراند و یکباره انگار یک تکه از پازل توی ذهنش را حل کرده باشد، در ذهنش جرقه ای زده شد، او مادرش را در آن وضعیت شبیه کیسه می دید. یک کیسه بزرگ و مشکی.

چهره پدر و مادرش هر لحظه برافروخته تر و همزمان تپش قلب جوزف بیشتر و نفسش تنگ تر می شد. مشخص نبود که آیسا و آلتا چه وقت، وارد معرکه شده بودند. هر دو در تلاشی ناموفق سعی می کردند که مادر را از سخن گفتن و جواب دادن به بازخواست ها و فحاشی های پدر باز دارند. صدای داد و بیدادشان هر لحظه بلند و بلندتر می شد اما پیش از آنکه این صدای موزی و افشا کننده بخواهد از لبه دیوار قطور و بلند حیاط بالا برود و به آن سوی دیوار بجهد و تمام مردم شهر را از این فضاحت و آبروریزی با خبر کند، پدر جستی زد و آن صدا را گرفت و پایین کشید. ابتدا مشت محکمی به سمت راست صورتش نواخت، طوری که شاید یکی دوتا از دندان های پوسیده اش از دهانش بیرون پرید. سپس لگدی محکم به پهلوی چپش زد، طوری که صدای تالاپ یک طبل محکم در فضا پیچید و وقتی که نقش بر زمین شده بود، از موهای بیرون زده از زیر چادر و برقعش چنگ انداخت و کشان کشان، او را مثل لاشه ای سبک و بی ارزش که هنوز جان داشت، به گرد حیاط خانه چرخاند و چرخاند.

-         جیغ نزن پدرسگ، جیغ نزن مادر کونی...

تکه ای دیگر از پازل آن جمله عجیب و بی صاحاب توی ذهن جوزف سر جایش قرار گرفت. خشم. خشمی که روی کیسه فرود می آمد. کیسه ای که دور حیاط در حال چرخیدن و چرخیدن بود و صدایی از دور دست که می گفت:

-         جوزف! جوزف! جوزف!

جوزف ترسیده و هراسان از قائله سر برگرداند، صدای آلتا بود.

-         آلتا؟! آلتا کجایی؟!

-         جوزف، بیا بیرون بازی کنیم. بیا دیگه!

جوزف سراسیمه به سمت در دوید. در بسته بود. به آن فشار آورد. باز نشد. آن را به سمت خودش کشید. باز نشد. به سمت بیرون هل داد. باز نشد. یک دسته کلید به سمتش پرتاپ شد. صدای زنگ برخورد و کش آمدنش بر روی زمین توی گوشش پیچید. ان را برداشت. کلید اول را انداخت، در باز نشد، کلید دوم را انداخت. در باز نشد و به همین ترتیب تا آخرین کلید را امتحان کرد ولی در باز نشد. ناامید شده بود اما نمی توانست دست از تقلا کردن بردارد. داد می کشید و به در بزرگ فولادین لگد میزد و چنگ می انداخت و سپس احساس کرد تسمه یا طنابی شلاق مانند به گرد هر دو پایش حلقه شد، محکم گره خورد و با تمام قدرت او را به عقب کشید، طوری که سرش با شدت تمام، با صورت بر زمین اصابت کرد. و جهان پس از یک برق شدید و یک زنگ بلند، در تاریکی و سکوت مطلق فرو رفت.

اندکی بعد، شاید یک ساعت، شاید یک هفته یا شاید سال ها بعد، با صدای جیرینگ جیرینگ یک دسته کلید تو هوا و صدای زنگدار و محکم مردانه ای درِ گوشش، که با تمسخر چیزی به او می گفت چشمانش را باز کرد:

-         دنبال اینا می گشتی؟

این یک بازی تکراری و بسیار ساده بود. بازی که هر چند وقت یکبار با نمایش بسیار عالی و هیجان انگیز شخصیتی که ظاهرا دوستی بسیار دلسوز و مهربان بود، اجرا می شد. با وجود این جوزف هرگز نتوانست جایگاه و نقش خود را در آن بازی به خوبی یاد بگیرد. شاید تمام کسانی که در موقعیت او بودند نیز هرگز نتوانسته بودند آن را به خوبی یاد بگیرند. یک فضای نسبتاً خالی، مسیری ظاهراً آزاد و دری که باز به نظر می رسد، هر کسی را که در وضعیت جوزف باشد به این طمع می اندازد که شانس خود را برای رها شدن بیایزماید. غافل از اینکه راز برنده شدن در این بازی، در واقع بازی نکردن است. و جوزف هربار به اشتباه و به این امید که شاید این دفعه فرق کند و به نتیجه برسد وارد باز می شد و بازی می خورد.

 خون با سرعتی عجیب به سمت پایین هجوم می آورد، طوری که احساس می کرد، هرچه خون در بدن دارد، توی سر و صورتش جمع شده و هر لحظه ممکن است از انباشتگیش، از سوراخ های بینی، گوش و یا حدقه چشمانش بیرون بزند و یا به طور کامل جمجه اش را بترکاند. پاهایش را احساس نمی کرد و دست هایش از بغل گوشهایش به سمت زمین آویزان مانده بود. یک جفت کفش طبی بزرگ مردانه که شاید سال ها پیش واکس خورده بود، در مقابل خود می دید و شلوار پارچه ای مشکی رنگی که هیچ اثری از خط اتو بر آن دیده نمی شد، به شکلی شلخته بر روی آن آویزان بود. درد شدیدی ناشی از برخورد یک چیز میله مانند روی ساق پاهایش احساس کرد:

-         داد نمی زنی، ها؟! اشکال نداره، دیگه نمی خوام داد بزنی، می خوام جیغ بکشی! جیغ!

و سپس صدای چند تالاپ بلند توی فضا پیچید و درد و دلپیچه زیادی توی شکمش شروع به چرخیدن کرد:

-         جیغ بکش بچه کونی، جیغ بکش. باز ساکتی؟

پای چپ به عقب رفت و سپس با قدرت و سرعت تمام توی صورتش فرود آمد و بعد دنیا توی سیاهی و سکوت مطلق فرو رفت. و صدایی از دور دست که می گفت:

-         جوزف! جوزف! جوزف!

جوزف گیج و منگ و ناتوان چمشانش را باز کرد. صدای آلتا بود.

-         آلتا؟! آلتا کجایی؟!

-         جوزف، بیا بیرون بازی کنیم. بیا دیگه!

!

 

بتنی، بلند و سیاه (1)

Jozef Jozef · Jozef ·

 

 

آتش مثل دونده یک مسابقه سرعت به آن ها رسید و هر دو را در یک چشم بهم زدن سوزاند و تکه های نازک خاکستر شدۀ کاغذ زندگیشان را به دست نسیمی ملایمی سپرد که آن را در هوا بپراکند، در حالیکه جوزف آخرین نگاه اشک آلودش را به پیکر بی جان برفی انداخت، رو برگرداند و داخل آدمک یا جای خالی سایه مانند شد.

جوزف در یک لحظه کوتاه از سایه گذشت، درست مانند رد شدن از یک در. اما همان یک لحظه کوتاه برای او بسیار طولانی، سخت و ناخوشایند طی شد. زیرا زندگی به جوزف آموخته بود که همواره آماده هر اتفاقی باشد و همیشه در یک لحظه پیش از آن اتفاق زندگی کند. اولین قدم را با چشمانی بسته و پاهایی لرزان به آن سوی سایه برداشت. پس از چند ثانیه، پلک های از ترس در هم فشرده خود را به آرامی از هم گشود.

جلوی در خانه و رو به روی حیاط خودشان ایستاده بود. مادرش با یک گونی در دست از انبار بیرون آمد و به سمت زیر زمین رفت. خودش را کاملاً توی چادری مشکی چپانده بود و به سختی، تنها می شد، زق زق چشمانش را از درون دالان تاریک برقعی سیاه دید، با این حال مشخص بود که مقداری به سمت چپ می لنگد و تلاش می کند وزن بدنش را زیاد روی پای چپش نیندازد. از کنار جوزف رد شد و با لحنی سرد و بی احساس گفت:

·         جدیدا خیلی تنبل شدی! الان چه موقع بیدار شدنه؟

جوزف با سکوتی عمیق پاسخ تشر مادرش را داد و او را با نگاهی متعجب و ترسیده تعقیب کرد تا آنکه در ورودی راه پله زیرزمین خانه فرو  رفت و از نظر گم شد.

آرام آرام چند قدم رو به جلو برداشت و با دقت حیاط خانه و هر چه که در آن بود را از نظر گذراند. همه چیز دقیقاً همانگونه بود که پیش از سفرش بود، با وجود این برخی چیزها اگر چه مثل قبل به نظر می رسید اما به شکلی اغراق آمیز غیرطبیعی می نمود. چرخی زد و رو به در ورودی خانه کرد. با ترس و لرز آن را باز کرد:

-         این در باید همان سایه ای باشه که من  از اون رد شدم.

اما حالا در کمال شگفتی می دید که این در، تنها همان در ورودی همیشگی خانه خودشان بود که شاید قبلا بزرگ تر و نوتر به نظر می رسید. در باز شد. جوزف به داخل خانه قدم گذاشت. اولین چیزی که توجه او را به خود جلب کرد، صدای رادیوی پدرش و سپس رختخواب خودش بود که همچنان در گوشه خانه پهن بود. نزدیک رفت. بر تشک و پتو دست کشید. گرم بود:

-         یعنی اینا همش خواب بود؟! یعنی خواب دیدم؟!

مردد شد. متعجبانه و آرام خندید و شروع کرد به خاراندن سرش. هاج و واج به اطراف سر چرخاند. به شکلی عجیب، هم احساس می کرد همه چیز همانگونه است که پیش از این بود و هم احساس می کرد، بعضی از اشیاء و وسایل خانه ناپدید شده است و در مقابل بعضی چیزهای جدید و نا آشنا به آن اضافه شده است، احساس می کرد برخی چیزها کهنه و برخی چیز ها تازه و نو شده اند و نیز بعضی چیزها کوچکتر و بعضی چیزها بزرگتر از پیش به نظر می رسید، در عین حال همه چیز عادی و درست و مطابق معمول بود!

قاب عکس پدرش، عکس خانوادگیشان، با پس زمینه حرم امام رضا و تمثال امام علی با شمیشری در دست و شیر بزرگی در پیش پای او، که جوزف در آن نوزاد قنداقی و تپلی بیشتر نبود،  هنوز روی دیوار بودند.

با خودش فکر کرد

-         قبلاً همین عکس پدرم همینجا روی دیوار بود، ولی انگاری این عکس یکجورهایی فرق می کنه!

به نظرش عکس جدیدتر می آمد، آن عکس قدیمی تر، پدرش جوان تر بود، زیباتر و خوشتیپ تر به نظر می رسید و علارغم سیاه و سفید بودن عکس، مشخص بود کتی که پدرش در آن عکس بر تن داشت، کتی با رنگی شادتر و جوانپسندتر بود. در این عکس پدرش یک کت مشکی به تن داشت. پشت پلک ها و غبغبش، با وجود تلاش فتوشاپ های عکاس، همچنان آویزان به نظر می رسید و چین و چروک روی پیشانیش مشخص بود. نه، او این عکس را نمی شناخت، اما به طرز عجیبی به یکباره خاطره آن روزی که این عکس از پدرش را به دیوار نصب کرده بودند را به خاطر داشت و مهم تر از آن، جمله ای بود که مادرش در جواب، بی اعتنایی و بی تفاوتی نمایشی و الکی پدر، آن لحظه گفته بود:

-         باید یه عکس درست و حسابی داشته باشیم که وقت مردن، سر قبرمون بذارن یا نه؟ 

دو جلد کتاب قرآن هم روی طاقچه بود. یکی قدیمی، از زمان پدربزرگ پدریش، با کاغذی قهوه ای رنگ که بوی کهنگی و فرسودگی می داد و با خطی ریز، دستونویسی شده بود و یکی نیز چاپ جدید، بزرگ تر و با خط هایی درشت تر و کاغذ سفید و جلدی تزیین شده. جوزف هنوز احساس کنجکاوی اسرار آمیزی که به بوی کهنگی و رنگ قهوه ای شده کاغذهای آن قرآن قدیمی پدرش داشت را به خاطر می آورد، اما به شکلی که این احساس مربوط به گذشته ای دور باشد. قرآن جدید را به خاطر نمی آورد اما یک خاطره از آن در ذهنش بود. قرآنی که پس از گلایه ها و غرغرهای پدرش از ضعیف شدن چشمانش، حاجی به پدرش هدیه داده بود

جوزف همچنین به خاطر می‌آورد که پدرش روی آن قران قدیمیش خیلی حساس بود و چون یادگار خانوادگیش به حساب می‌آمد به هیچ کس اجازه نمی‌داد به آن دست بزند. مگر خودش که با تمام احتیاط و مراقبت در ورق زدن، در شب‌های جمعه هر هفته یک صفحه از ان را با هزار غلط و غلوط اما باصدای قشنگ تلاوت می‌کرد. آن روزها برای جوزف، روزهای خاطراتی بود که اگر ده‌تاش تلخ بود، یکی دوتاش نیز خوب به حساب می‌آمد. اما از روزهای تلاوت این قران جدید بزرگ و درشت، به تناسب تعداد غلط خواندن‌های تلاوت پدرش که کم شده بود، خاطرات خوب هم کم شده بود.  .

علاوه بر این کتاب دعا و استخاره پدرش و نیز کتاب فال روزانه خواهرانش نیز همچنان روی طاقچه باقی بود. رادیو کهنه پدرش روشن و گوینده اخبار مشغول خواندن متن خبرهای تکراریش بود. جانماز پدرش در گوشه انتهایی خانه، دقیقا سر جایش بود، همانجایی که هر صبح بعد از بیدار شدن اولین چیزی بود که می دید. حتی هنوز می توانست صدای قامت بستن و آن الله اکبر گفتن غلیظ و بلند بعدش را توی هوا بشنود.

-         خب ظاهراً همه چیز سر جاش هست و من فقط خواب دیدم.

 سپس رو به روی آینه بلند و قدیشان، که کم کم، آثار کدورت و زنگ زدگی داشت بر سر و رویش ظاهر می شد ایستاد. احساس کرد که تصویر آینه تا همین دیروز مثل آب چشمه شفاف و زلال بود اما حالا به سختی می توانست خود را در آینه این آب گل آلود ببیند.

-         فکر کنم آینه خراب شده!

قدمی به عقب رفت تا سر و صورتش را که از قاب بالایی آینه بیرون زده بود، داخل قاب بیاورد و ببیند. اما احساس کرد که او همیشه، درست در همانجا می ایستاد، در حالیکه تصویر تمام قد و قامتش کاملا در آینه منعکس می شد. به آینه نزدیک تر شد. قامتش را خم کرد و با دقت در آن خیره ماند و بعد توجهش را به تصویر صورت خودش برگرداند. لبخندی ناشی از ترس و تعجب، صورتش را از هم گشود و گفت:

-         چرا شبیه مارمولک شدم؟ این شویت ها چیه روی لب و صورتم؟!

ما رسید توجه بفرمایید....

.