بتنی، بلند و سیاه (1)
· · خواندن 15 دقیقه آتش مثل دونده یک مسابقه سرعت به آن ها رسید و هر دو را در یک چشم بهم زدن سوزاند و تکه های نازک خاکستر شدۀ کاغذ زندگیشان را به دست نسیمی ملایمی سپرد که آن را در هوا بپراکند، در حالیکه جوزف آخرین نگاه اشک آلودش را به پیکر بی جان برفی انداخت، رو برگرداند و داخل آدمک یا جای خالی سایه مانند شد.
جوزف در یک لحظه کوتاه از سایه گذشت، درست مانند رد شدن از یک در. اما همان یک لحظه کوتاه برای او بسیار طولانی، سخت و ناخوشایند طی شد. زیرا زندگی به جوزف آموخته بود که همواره آماده هر اتفاقی باشد و همیشه در یک لحظه پیش از آن اتفاق زندگی کند. اولین قدم را با چشمانی بسته و پاهایی لرزان به آن سوی سایه برداشت. پس از چند ثانیه، پلک های از ترس در هم فشرده خود را به آرامی از هم گشود.
جلوی در خانه و رو به روی حیاط خودشان ایستاده بود. مادرش با یک گونی در دست از انبار بیرون آمد و به سمت زیر زمین رفت. خودش را کاملاً توی چادری مشکی چپانده بود و به سختی، تنها می شد، زق زق چشمانش را از درون دالان تاریک برقعی سیاه دید، با این حال مشخص بود که مقداری به سمت چپ می لنگد و تلاش می کند وزن بدنش را زیاد روی پای چپش نیندازد. از کنار جوزف رد شد و با لحنی سرد و بی احساس گفت:
· جدیدا خیلی تنبل شدی! الان چه موقع بیدار شدنه؟
جوزف با سکوتی عمیق پاسخ تشر مادرش را داد و او را با نگاهی متعجب و ترسیده تعقیب کرد تا آنکه در ورودی راه پله زیرزمین خانه فرو رفت و از نظر گم شد.
آرام آرام چند قدم رو به جلو برداشت و با دقت حیاط خانه و هر چه که در آن بود را از نظر گذراند. همه چیز دقیقاً همانگونه بود که پیش از سفرش بود، با وجود این برخی چیزها اگر چه مثل قبل به نظر می رسید اما به شکلی اغراق آمیز غیرطبیعی می نمود. چرخی زد و رو به در ورودی خانه کرد. با ترس و لرز آن را باز کرد:
- این در باید همان سایه ای باشه که من از اون رد شدم.
اما حالا در کمال شگفتی می دید که این در، تنها همان در ورودی همیشگی خانه خودشان بود که شاید قبلا بزرگ تر و نوتر به نظر می رسید. در باز شد. جوزف به داخل خانه قدم گذاشت. اولین چیزی که توجه او را به خود جلب کرد، صدای رادیوی پدرش و سپس رختخواب خودش بود که همچنان در گوشه خانه پهن بود. نزدیک رفت. بر تشک و پتو دست کشید. گرم بود:
- یعنی اینا همش خواب بود؟! یعنی خواب دیدم؟!
مردد شد. متعجبانه و آرام خندید و شروع کرد به خاراندن سرش. هاج و واج به اطراف سر چرخاند. به شکلی عجیب، هم احساس می کرد همه چیز همانگونه است که پیش از این بود و هم احساس می کرد، بعضی از اشیاء و وسایل خانه ناپدید شده است و در مقابل بعضی چیزهای جدید و نا آشنا به آن اضافه شده است، احساس می کرد برخی چیزها کهنه و برخی چیز ها تازه و نو شده اند و نیز بعضی چیزها کوچکتر و بعضی چیزها بزرگتر از پیش به نظر می رسید، در عین حال همه چیز عادی و درست و مطابق معمول بود!
قاب عکس پدرش، عکس خانوادگیشان، با پس زمینه حرم امام رضا و تمثال امام علی با شمیشری در دست و شیر بزرگی در پیش پای او، که جوزف در آن نوزاد قنداقی و تپلی بیشتر نبود، هنوز روی دیوار بودند.
با خودش فکر کرد
- قبلاً همین عکس پدرم همینجا روی دیوار بود، ولی انگاری این عکس یکجورهایی فرق می کنه!
به نظرش عکس جدیدتر می آمد، آن عکس قدیمی تر، پدرش جوان تر بود، زیباتر و خوشتیپ تر به نظر می رسید و علارغم سیاه و سفید بودن عکس، مشخص بود کتی که پدرش در آن عکس بر تن داشت، کتی با رنگی شادتر و جوانپسندتر بود. در این عکس پدرش یک کت مشکی به تن داشت. پشت پلک ها و غبغبش، با وجود تلاش فتوشاپ های عکاس، همچنان آویزان به نظر می رسید و چین و چروک روی پیشانیش مشخص بود. نه، او این عکس را نمی شناخت، اما به طرز عجیبی به یکباره خاطره آن روزی که این عکس از پدرش را به دیوار نصب کرده بودند را به خاطر داشت و مهم تر از آن، جمله ای بود که مادرش در جواب، بی اعتنایی و بی تفاوتی نمایشی و الکی پدر، آن لحظه گفته بود:
- باید یه عکس درست و حسابی داشته باشیم که وقت مردن، سر قبرمون بذارن یا نه؟
دو جلد کتاب قرآن هم روی طاقچه بود. یکی قدیمی، از زمان پدربزرگ پدریش، با کاغذی قهوه ای رنگ که بوی کهنگی و فرسودگی می داد و با خطی ریز، دستونویسی شده بود و یکی نیز چاپ جدید، بزرگ تر و با خط هایی درشت تر و کاغذ سفید و جلدی تزیین شده. جوزف هنوز احساس کنجکاوی اسرار آمیزی که به بوی کهنگی و رنگ قهوه ای شده کاغذهای آن قرآن قدیمی پدرش داشت را به خاطر می آورد، اما به شکلی که این احساس مربوط به گذشته ای دور باشد. قرآن جدید را به خاطر نمی آورد اما یک خاطره از آن در ذهنش بود. قرآنی که پس از گلایه ها و غرغرهای پدرش از ضعیف شدن چشمانش، حاجی به پدرش هدیه داده بود
جوزف همچنین به خاطر میآورد که پدرش روی آن قران قدیمیش خیلی حساس بود و چون یادگار خانوادگیش به حساب میآمد به هیچ کس اجازه نمیداد به آن دست بزند. مگر خودش که با تمام احتیاط و مراقبت در ورق زدن، در شبهای جمعه هر هفته یک صفحه از ان را با هزار غلط و غلوط اما باصدای قشنگ تلاوت میکرد. آن روزها برای جوزف، روزهای خاطراتی بود که اگر دهتاش تلخ بود، یکی دوتاش نیز خوب به حساب میآمد. اما از روزهای تلاوت این قران جدید بزرگ و درشت، به تناسب تعداد غلط خواندنهای تلاوت پدرش که کم شده بود، خاطرات خوب هم کم شده بود. .
علاوه بر این کتاب دعا و استخاره پدرش و نیز کتاب فال روزانه خواهرانش نیز همچنان روی طاقچه باقی بود. رادیو کهنه پدرش روشن و گوینده اخبار مشغول خواندن متن خبرهای تکراریش بود. جانماز پدرش در گوشه انتهایی خانه، دقیقا سر جایش بود، همانجایی که هر صبح بعد از بیدار شدن اولین چیزی بود که می دید. حتی هنوز می توانست صدای قامت بستن و آن الله اکبر گفتن غلیظ و بلند بعدش را توی هوا بشنود.
- خب ظاهراً همه چیز سر جاش هست و من فقط خواب دیدم.
سپس رو به روی آینه بلند و قدیشان، که کم کم، آثار کدورت و زنگ زدگی داشت بر سر و رویش ظاهر می شد ایستاد. احساس کرد که تصویر آینه تا همین دیروز مثل آب چشمه شفاف و زلال بود اما حالا به سختی می توانست خود را در آینه این آب گل آلود ببیند.
- فکر کنم آینه خراب شده!
قدمی به عقب رفت تا سر و صورتش را که از قاب بالایی آینه بیرون زده بود، داخل قاب بیاورد و ببیند. اما احساس کرد که او همیشه، درست در همانجا می ایستاد، در حالیکه تصویر تمام قد و قامتش کاملا در آینه منعکس می شد. به آینه نزدیک تر شد. قامتش را خم کرد و با دقت در آن خیره ماند و بعد توجهش را به تصویر صورت خودش برگرداند. لبخندی ناشی از ترس و تعجب، صورتش را از هم گشود و گفت:
- چرا شبیه مارمولک شدم؟ این شویت ها چیه روی لب و صورتم؟!
ما رسید توجه بفرمایید....
.
دست هایش را تا پیش چشمانش بالا آورد و در بزرگی و موهای روییده شده بر آن خیره ماند. خنده اش گرفت. صدایش تغییر کرده بود. دو رگه شده بود.
- آآآآآآآآ. اووووو، ایییییی.
بلندتر خندید و به تقلید از گویندۀ اخبار رادیو، با صدایی بم گفت:
- شنوندگان عزیز به خبری که هماکنون به دست
در این هنگام صدای خواهرانش را شنید که از بیرون به داخل حیاط وارد شدند، در حالیکه مشغول گفتگو با هم بودند و تغییری را که فکر می کرد در صدا و ظاهرش اتفاق افتاده است از یاد برد.
از خانه بیرون رفت. لاکسی و آلتا کنار هم نشسته بودند، برقع مشکیشان را روی سر بالا زده بودند و پچ پچ کنان و مخفیانه با هم چیزهایی می گفتند و آرام آرام می خندیدند. نزدیکشان شد. خندیدنشان را قطع کردند. سر به زیر انداختند و سلام دادند.
متعجب جواب سلامشان را داد و پرسید:
- سلام. داشتید چی می گفتید؟
همگی با دیدن نگاه های متعجب و حیران جوزف، شرم آلود و ترسیده، برقعشان را روی صورت انداختند. لاکسی شرمگنانه و آرام جواب داد:
- هیچی
جوزف خندان و مصرانه باز پرسید:
- پس داشتید به چی می خندیدید؟
آیسا با مقداری تحکم بیشتر جواب داد:
- به تو چه! حرفای زنونه.
جوزف این بار پرسید:
- کلوتو کجاست؟
با پرسیدن این پرسش، انگار به یکباره فصل زمستان، همراه با یخبندانی شدید و مرگبار، به قلب تابستان هجوم آورده باشد. سردی، انجماد، خواب، سکون و سکوتی کرکننده بر همه جا و همه چیز چیره و مستولی شد و جوزف را به این شک انداخت که آیا او واقعا پرسیده است: «کلوتو کجاست؟» و یا چیز زشت و بدی گفته است که نباید می گفت!
از همان نگاه اول جوزف متوجه شده بود که آنان نسبت به همین دیروز که جوزف سفرش را آغاز کرده بود، تغییر کرده اند. مثلاً او به یاد نداشت که خواهرانش و حتی مادرش و حتی هیچ زنی که او می شناخت، برقع بر سر و رو ببندند، به جز این احساس می کرد که قد و قامت و شکل صورت خواهرانش به شکلی عجیب بزرگ تر از پیش به نظر می آید. اما ناخودآگاه این احساس و این فکر را بلافاصله فراموش کرد و همه این ها برایش عادی به نظر رسید. اما سر به زیری خواهرانش در برابر او و پیش دستی آنان برای سلام دادن به او چیزی نبود که جوزف بتواند باور کند. با خودش گفت:
- حتما باز یه کاسه ای زیر نیم کاسه شونه!
و بعد از آنان پرسید:
- آلتا رو ندیدید؟
لاکسیس متعجب جواب داد:
- با آلتا چکار داری؟
جوزف خواست بگویید: «می خوام بریم بازی کنیم.» اما یکباره احساس کرد که گفتن این جمله، به شکلی عجیب بی ادبانه و وقیحانه است، زیرا این فکر توی ذهش شکل گرفت که سن و سال او و آلتا دیگر از بازی های کودکانه گذشته است. باوجود این وقتی که از این فکرها فارغ شد و متوجه تعجب، شرم و اخم و تخم چهره ایسا و لاکسیس شد، فهمید که آن جمله از زبانش جاری شده و برای نگفتنش دیگر دیر است.
آیسا با پوزخند گفت:
- بازی کنید؟ چه بازی؟
بعد هر دو زدند زیر خنده و جوزف را همانجا گذاشتند و در حالی که حرف هایی درباره شخصی نامعلوم می زدند به داخل خانه رفتند.
آیسا می گفت:
- خیلی بی شرم و حیا شده.
لاکسیس با جدیت گفت:
- حتما باید به بابا بگیم که جلوشو بگیره.
جوزف متعجب از خودش پرسید:
- این ها چشون شده؟!
در این هنگام مادرش با یک گونی پشم گوسفند، در آغوش از زیر زمین بیرون آمد. کنار حوض آب نشست و مشغول شستن آن شد. صدای میومیو گربه ای بر روی دیوار جوزف را متوجه خود کرد. مادر که همیشه آماده اتفاق های اینچینی بود، سنگی را که در پر شال کمرش پنهان کرده بود، جورید، بیرون کشید و با تمام قدرت به سمت گربه پرتاپ کرد و همزمان گفت:
- پیشته، پیشته، ای صاحاب مرده. زیر دندونش مزه کرده. اومده یکی دیگه بدزده و کوفت کنه.
سنگ پرتاپ شده حتی به دیوار نرسید و همراه با خنده های مسخره جوزف، تِلوتِلوخوران بی جان و بی رمق بر زمین و نزدیک دیوار متوقف شد. گربه که خطر را دریافته بود، با یک میو بلند، که لحنی تمسخر آمیز در خود داشت، با آرامش و بی اعتنایی تمام، مثلاً پا به فرار گذاشت. مادر لنگان لنگان به سمت دیوار رفت، سنگ پرتاب شده را برداشت و دوباره با وسواس زیادی در لای پر شال کمرش پنهان کرد، طوری که انگار، نگه داشتن و یا پنهان کردن یک تکه سنگ جرم باشد و مجازات سنگینی در بر داشته باشد. جوزف طوری که انگار از وجود چنین قانونی باخبر و نیز مطمئاً باشد، متعجب در دل از خود پرسید: «چرا باید داشتن یه تیکه سنگ جرم باشه؟! اگه یه وقتی یه جایی یه گرگ یا یه سگ هار به کسی حمله کنه چی؟ اگه نتونه فرار کنه چی؟ اگه نتونه از خودش دفاع کنه چی؟! یعنی نباید خم بشه و یه تیکه سنگ برداره و به سمت سگ پرت کنه؟!» و بعد با لحنی معترضانه ادامه داد: «الان هم که هیچ کجا یه تیکه سنگ پیدا نمی شه! یکی هم نیست بپرسه شما که سنگ ها رو یا جمع کردید و بردید و یا چسپوندید به زمین چرا سگای هار رو جمع نمی کنید؟»
مادرش نیز طوری که انگار تمام حرف های جوزف را شنیده باشد، با نگاهی ترسیده و هشدار دهنده بی هیچ صدایی به او جواب داد که: «این حرف های بیخود و گنده تر از دهنت چیه می زنی بچه؟! گرگ و سگ هار کجا بود اصلاً؟! سرت به تنت زیادی کرده؟! اصلا به تو چه ربطی داره؟!»
جوزف می دانست که این حرکت پرتاپ سنگ مادرش، تنها زمانی از او سر می زند که او سگ یا گربه ای را نشان کرده باشد که به دستبرد جوجه ها، مرغها یا تخم مرغ هایش محکوم یا مظنون است. اما یادش نمی آمد که در این چند وقت پیش، چنین موردی اتفاق افتاده باشد. پس از پریدن گربه از سر دیوار حیاط، یکباره ارتفاع بسیار بلند آن توجه جوزف را به خود جلب کرد و خواست بپرسد: «مامان، این دیوار رو کی انقدر بلند کردیم. فکر میکنم اندازه اش کوتاه تر بود. نه؟!» که بلافاصله تمام خاطرات بالا بردن دیوار بلند و بتنی خانه را نیز به خاطر آورد.
دیوار قطور و سیاه رنگی که مثل دیوار زندان های فوق امنیتی، با دو رج بلوک چهل سانتی و پر شده با بتن، بالا رفته بود. یکباره ساق هر دو پایش تیر شدیدی کشید و درد عجیبی در آن احساس کرد. در حالیکه بر روی سکوی پیشخانه نشسته بود، پاچه های شلوارش را بالا زد هر، دو پایش را در آغوش گرفت، و سرش را روی زانوهایش گذاشت و به محلی از ساق پاهایش که تیر کشیده بود خیره ماند. هنوز می توانست، نشانه های زخم و کبودی و شکستگی را روی آن ببینید. هر کدام از این بلوک های چهل سانتی می توانست با سنگینی و ضربه ای که وارد می کرد، جمجهای را بترکاند و هر دست و پایی را به آسانی بشکند، به خصوص اگر با بتن نیز پر شده باشد. با خود گفت: «شانس آوردم که اول به شانه مامان خورد و مسیرش کج شد وگرنه حتما سرم را می ترکاند.» و بعد آهی کشید و گفت: «آه، بیچاره مامان.» اما به یادآوردن این خاطره نیز چندان به موقع نبود زیرا وقتی که از مرور آن در ذهنش به عالم واقع برگشت شنید که مادرش با نگاهی ناامیدانه و عاقل اندر سفیه به او در جواب سوالش می گفت:
- دیوار؟! خدا رو شکر دیگه کامل عقلتو از دست دادی!
جوزف که در ذهن به خود نهیب می زد و در دل به خود می گفت: «نکنه واقعاً عقلم رو از دست دادم؟!» رو به مادرش کرد و با صدایی آرام و لحنی ناراحت گفت:
- من که چیزی نگفتم!
و بعد با صدای بلندتر پرسید:
- بابا کجاست؟
مادر جواب نداد. جوزف مجبور شد دوباره سوالش را تکرار کند. مادر با حالتی بسیار ناراضی و حتی تنفرآمیز گفت:
- امروز جمعه ست.
جوزف هم که متوجه ارتباط پاسخ مادر به سوالش نشده بود باز پرسید:
- خب! برای اینکه جمعه ست انقدر عصبی و ناراحتی؟
مادر که مشخص بود حوصله اش از سوال و جواب های بچگانه جوزف سر رفته سریع گفت:
- به جای این لوده بازی ها با بابات می رفتی مسجد.
جوزف می خواست با تعجب بپرسد: «مسجد؟ چرا بروم مسجد؟!» که مادرش بلافاصله بعد از شنیدن حرف «م» سخنش را قطع کرد و ادامه داد:
- همسایه ها چی می گن آخه؟! اصلا فکر می کنی؟!
جوزف خواست بگوید: «همسایه ها؟! اصلاً به همسایه ها چه مربوط که بخواهند چیزی بگویند؟!» که باز مادرش سریع راه سخن گفتن بر او بست و گفت:
- نمی بینی همه چهار چشمی، از در و دیوار، همدیگه رو می پان؟! همه مثل تو خودشون رو نزدن به خواب که! کار و پول و آینده و زحمت های من و اون بابای ذلیل مرده ات برات مهم نیست، خدا و پیغمبر هم برات مهم نیست؟!
جوزف خواست بپرسد: «کدام خواب؟ کدام کار و پول و آینده؟!» که مادرش باز حرفش را شروع نشده برید و ادامه داد و گفت:
- کارت شده خوردن و خوابیدن و خواب سگ و گربه و دخترای همسایه دیدن. یکم فکر کن آخه! مردم چی می گن؟! یعنی تو نمی خوای فردا پس فردا که ما سرمون رو گذاشتیم و مردیم، بیای سر قبرمون یه فاتحه خشک و خالی برامون بخونی؟!
جوزف که از یک طرف گیج شده بود و از طرف دیگر خنده اش گرفته بود با صدای بلند میان حرف مادرش پرید و گفت:
- عه، بسه دیگه مامان! اصلاً معلوم هست چی داری میگی؟!
سخن جوزف هنوز تمام نشده بود و ارتعاش اصوات کلامش هنوز توی فضا در حال پیچیدن بود که یکباره دروازه آهنی بزرگ و محکم حیاط جیغ جیغ کنان بازشد. مردی با گام هایی سنگین، محکم و پرشتاب و با ابروانی در هم کشیده و چشمانی خشمگین وارد حیاط شد.
زن سریع چادرش را به گرد خود جمع و جور کرد، برقعش را روی صورتش پایین کشید و آماده باش ایستاد:
- سلام، خسته نباشید.
مرد بی آنکه اعتنایی به زن کند، با همان شتاب تند به کنار حوض آب رفت. چند کف دست آب به صورتش زد و ریش طلایی رنگش را با کف دست خیساند، سپس آن را در مشت چلاند و آبش را گرفت. چند بار محکم توی همان حوض فین کرد و بعد چند مشت آب توی دهانش قرقره کرد و هربار با یک آخ و تف غلیظ توی همان حوض تف کرد. در حالیکه انگار زیر لب به کسی یا چیز فحش می داد، از کنار زن رد شد و در آرامش و سکوتی ترسناک، زیر لب پرسید:
- چیه؟ چیشده؟
و بعد از یک مکث کوتاه گفت:
- صدات همه شهر رو برداشته نره خر!
جوزف، مثل شخصی بی خبر از همه جا که غافلگیرانه زیر باد مشت و لگد قرار بگیرد، چند ثانیه طول کشید تا بفهمد که طرف صحبت پدرش خود اوست و یا مادرش. و بعد یک جمله که منبع آن مشخص نبود، توی ذهن جوزف شروع کرد به پخش شدن:
- حالا همه خشمت رو روی این کیسه خالی کن!
و بعد صدای فریادهایی که توی هوا می پیچید و انگار بر سر او کشیده می شد:
- نترس! بزن! زودباش.